برون فکنی

08:08 آخرین عددی بود که دیدم قبل از بستن چشمام. نخوابیدم، از حال رفتم. کجام؟ نمی‌دونم. کی‌ام؟ نمی‌دونم. مرده‌ام؟ احتمالا. به این جسم مرده خیره شدم. ظریف، کم جون، کوچک اما قوی. روحش هنوز به زندگی چنگ می‌زنه، گویی که در این جسم جا نشده. براش کوچیکه. مثل دنیا. دنیا هم براش کوچیکه. زمین هم براش کوچیکه. اهل اینجا نیست چون، فقط اهلی اینجا شده. چی می‌بینم؟ جز این جسمی که بالای سرش ایستادم و این سفیدی مطلق چی می‌بینم‌؟ یادم رفته. کاش می‌نوشتم. چشمام باز می‌شن. اتاق تاریک و قلب من روشنه. - پاشو سارا. زنده‌ای. صدا توی گوشم می‌گه؛ من اما توان حرکت ندارم. اولین سوال ذهنم اینه: ساعت چنده؟ دنبال ساعت دیواری می‌گردم. تیک‌تاکش رو می‌شنوم، خودش رو پیدا نمی‌کنم. اصلا این اتاق که ساعت نداشت. گوشی رو برمی‌دارم. 10:08.

نوشته های اخیر

دسته بندی ها