بخشش اموال- nobody

آقاي بحجت و صحبت با من دندوناشون سفيد بود.  از من درامدم و پرسيدن و گفتن بايد اموالتو رها كني و ببخشي و من بغض كردم و گفتم ديگه تحملشو ندارم دو بار به صفر رسيدم و دوباره شروع كرد.و ايشون لبخند مهربانانه اي زد و پيشانيم رو بوسيد و بعد تا پاي منو بوسيدن و من بشون گفتم من اموالمو دوست دارم داشته باشمش تا بخشندگي كنم.
ادامه مطلب

فرزند دلبندم- nobody

ديشب ناخوداگاه تو حرم ياد اين خوابم افتادم: كاملا ناخوداگاه همش يادم اومد: نوزدهم رمضان نود و سه بچه دار شدم يادم نيست زنم كي بود.بچه رو بردم حرم اما رضا مسجد گوهرشاد رابطم با بچه عاااالي بود و اون همش ميخنديد و باش حرف ميزدم و ذوق ميكردم هي و با خودم ميگفتم واي بلاخره بچه من اومد.بعد گفتم يه لحظه برم جلسه و همش نگران بچه ام بودم …
ادامه مطلب

سنگهای مشعر و منا- nobody

خواب دوم ظهر مدينه بازگشت حج واجب :توي خواب ندايي كه من نميديدمش بهم با لحن اعلامي سه بار ميگفت:فكر كردي سنگهاي منا رو خودت جمع كردي؟تك تكشون رو ما بت داديم فكر ميكني سنگهاي مشعر و خودت جمع كردي؟ ما تك تكشون رو بهت داديم و سه بار گفت فكر كردي سنگها رو به شيطان خودت ميزدي و رمی جمره ميكردي؛ تك تكشون رو ما برات زديم دكتر باقري …
ادامه مطلب

کنترل نفس در خواب-nobody

خواب لحظه رسيدن به مدينه در برگشت حج واجب صبح:سال ٩٣دختر زيبايي رو داشتم تحريك ميكردم و با انگشتم نوازش ميكردم ،يهو حس كردم دارم تحريك ميشم،دلم نيومد حس كردم من بايد پاك بمونم،همون لحظه صدايي نوا گونه و معنوي ندا داد:الهم عجل لوليك الفرج و با اين ندا بيدار شدم و جنب نشدم و صدا تو وجودم دور ميزد
ادامه مطلب

اسم رمز - ارفع- nobody

٣ مهر ماه نود و هشت خواب سلام ديشب خواب ديدم كه دو بازوم سر شده و شما (پدرم)اومديديه زير انداز گذاشتيد و دو بازومو ماساژ دادين و اروم شداز خواب بلند شدم و بيدار شدم ديدم كه دست راستم سر سر سر ه اونقدر كه مثل يه گوشت لخم تكونش نميتونستم بدم اولين بار بود تو عمرم اين حسو داشتم مثل فلج هاتكونش دادم هيچ حسي نداشت زير بدنم …
ادامه مطلب

بندگان خاص- nobody

 چهارشنبه مدينه: ناسوت و لاهوت نياز داري،دو ملك كه تو فقط به مانياز داري باور داشته باش كه در آخرزمان خدا مثل نخود بنده هاي خاصشو كنار هم گرد مياره.
ادامه مطلب

شب تولد رسول خدا - island

شب تولد رسول خدا دو تا ماه تو آسمون میدیدم با فاصله ازهم بودن رو‌ نرده ها بالای پله ها ایستاده بودم به تماشاشون‌ اووونقدر تماشا کردم که یهو پشتم تکون خورد بال دراوردم رفتم سمت دوتا ماه شروع کردم به چرخیدن دورشون.
ادامه مطلب

شب تولد رسول خدا- nobody

  شب تولد رسول خدا،دوشنبه ٩٢نزديك صبح ؛ يه عالمه كتاب قرآن نفيس خطي و هديه دادن به من با يه عالمه چيز ميز ديگه اما من سرگرم قرآنا شدم و با اونا ور رفتم و مخصوصا آخريشو و انگار درونش شنا ميكردم و ميفهميدش
ادامه مطلب

طی الارض میان بین الحرمین تا مسجد الحرام - nobody

روز ورود من به ايران - nobody شب خواب ديدم:منو از امريكا بردنم بين الحرمين و با طي الارض حس ميكردم.از بين الحرمين بردنم مسجد الحرام اونجا خيلي شاد بودم و شهيد موسوي و ديدم و بم گفت اينجا چطور اومدي؟امكان نداشته بتوني بياي بگو چطور اومدي؟گفتم نميدونم بخدا،منو اوردن اينجا،گريه ميكردم تو صحن مسجد الحرام بودم
ادامه مطلب

برکه زلال- nobody

خواب مامانم در مورد من: nobdy تو بركه زلالي هستي همينطور كه شنا ميكردي از پشت هي بت تير ميزدن از اب كه اومدي بيرون تيرا تو كمرم بود اما به سلامت اومدي بيرون و هيچ نشدي اب بركه بسيار زلاللل بودو توي اب عريان بودم.
ادامه مطلب

بچه شیرهای کوچولو- nobody

خواب جمعه شب: دو تا شير كوچولو ديدم گم شده بودن ،برشون داشتم تا اذيت نشن و بعد پدر و مادرشون رو يافتم و دادمشون به اونا و اونا با زبون بي زبوني كلي ازم تشكر كردن
ادامه مطلب

خورشید شب چهارده و گم شدن انگشتر زمرد - nobody

ابرها به يكباره كنار بزنيد،امشب خورشيد شب چهارده را خواهيد ديد.رمضان هر سال قصه خودش را پهن ميكند ...قصه اي از بيكرانگي همو كه ما را آفريد،بي اهميت رنگ پوستهامان،بي اهميت مذهب و اعتقادهامان،بي اهميت اخلاق و رفتارهامان...شب نوزدهم خواب ديدم نگين زمرد انگشترم از دستم افتاد و در پس وپيش غصه خوردنم ناگهان از دور "علي" را ديدم،به سوي من مي آمد،با ذوق نگين را به من داد و …
ادامه مطلب

مجوز عبور در مشهد

انگار در جایی شبیه فرودگاه بودم . و به نظرم میاید که مشهد بود. پشت گیت ایستاده بودم در ازدحام جمعیت و ظاهرا حرفی زده بودم که خانمی که مسوول گیت بودند خوششان نیامده بود و مرا فرستادند در صفی دیگر که بیشتر معطل شوم. چهره نامهربانی داشت کمی ایستادم و نگاه کردم و در این فکر بودم که ای واای حالا معلوم نیست تا کی اینجا باید بمانم. به محل …
ادامه مطلب

آخرین دورهمی

دیشب ( 31 خرداد 1405 برابر با 5 محرم ) خواب دیدم دسته ای مثل دسته های عزاداری امام حسین در خیابان در حال تشکیل بود. آقایی با محاسن مشکی و بدنی قوی‌جثه در ابتدای دسته پشت بلند گو صحبت می کردند و هدایت دسته را به عهده داشتند. شنیدم که گفتند هر وقت فلانی آمد بگویید بیاید جلو پیش من. نام مرا برده بودند. ابتدا فکر کردم شاید اشتباه …
ادامه مطلب

۱۱ آبی لاجوردی و بیگ بنگ

امروز 28 اسفند 1404 بود. ۱۱ آبی لاجوردی و بیگ بنگ امروز از ۱۱ نورانی شروع شد ۱۱ در مقابل چشمم هی رفت بالاتر به بالاترین نقطه که رسید انفجار شد انگار بیگ بنگ شد یک دود قرمز کمرنگ مایل به صورتی که درونش پر از نقاط نورانی بود انگار کهکشان شکل گرفت.  بعد کل تصویر قرمز شد با طرح های سفید بعد دوباره ۱۱ اومد منتها این بار آبی …
ادامه مطلب

یک و یکی که نمی دانم 11 است یا دریچه

امروز سه شنبه ۱۲ اسفند دوباره ۱۱ ظاهر شد ابتدا خیلی نورانی بود سپس قرمز شد بعد اطرافش رو یه نور سبز پررنگ فرا گرفت و کل زمینه سبز شد بعد اون قرمزی خاموش و سیاه شد ۱۱ خاموش شد اما باز گاهی روشن میشد اما کم نور و بیشتر خاموش و سیاه بود.
ادامه مطلب

نوزاد سخن گو

دیشب خواب دیدم توی مدرسه دوران راهنماییم هستم اما سن الانم بودم. دانش آموز نبودم . انگار یک گردهمایی بزرگ بود. یک خانمی با چادر مشکی اومد که یک نوزاد پسر بسیار زیبا در آغوش داشت . نوزادی با چشمان آبی و صورت سفید و تپلی. خیلی دوستش داشتم و ناخودآگاه به صورتش که نگاه کردم گفتم خدا حفظت کنه که یهویی بهم جواب داد و گفت خدا تو رو …
ادامه مطلب

دوباره 111 نورانی

امروز جمعه 8 اسفند 1404 دوباره همان 111 نورانی را با چشم بسته دیدم . این بار یکی از 1 ها (رقم یکان عدد) به رنگ خون و قرمز بود . امیدوارم معنایش خونریزی مجدد نباشد...    
ادامه مطلب

برون فکنی

08:08 آخرین عددی بود که دیدم قبل از بستن چشمام. نخوابیدم، از حال رفتم. کجام؟ نمی‌دونم. کی‌ام؟ نمی‌دونم. مرده‌ام؟ احتمالا. به این جسم مرده خیره شدم. ظریف، کم جون، کوچک اما قوی. روحش هنوز به زندگی چنگ می‌زنه، گویی که در این جسم جا نشده. براش کوچیکه. مثل دنیا. دنیا هم براش کوچیکه. زمین هم براش کوچیکه. اهل اینجا نیست چون، فقط اهلی اینجا شده. چی می‌بینم؟ جز این جسمی …
ادامه مطلب

نوشته های اخیر