نوزاد سخن گو

دیشب خواب دیدم توی مدرسه دوران راهنماییم هستم اما سن الانم بودم. دانش آموز نبودم . انگار یک گردهمایی بزرگ بود. یک خانمی با چادر مشکی اومد که یک نوزاد پسر بسیار زیبا در آغوش داشت . نوزادی با چشمان آبی و صورت سفید و تپلی. خیلی دوستش داشتم و ناخودآگاه به صورتش که نگاه کردم گفتم خدا حفظت کنه که یهویی بهم جواب داد و گفت خدا تو رو هم حفظت کنه !!! هم کلی تعجب کردم که نوزاد چجوری حرف زد ؟! هم کلی قربون صدقه اش رفتم. صورت مادرش رو ندیدم. 

نوشته های اخیر

دسته بندی ها