خودشیفته بزرگ

تو خواب دیدم یه جای جنگلی خیلی سر سبز با کلی ماشینم با یه نفر که ماشین داشت و اشنا بود تویه جنگ سرسبز بودیم.درختای بالای سرمون رو انگار با یه چیزی اب پاشی کردیم خوشحال بودیم و سبک رویه خاک مدویدم و در خواب حس اینو داشتم که انرژی های بد رو دارم به زمین میدم و خودمو اروم میکنم و پاک اروم قدم رویه زمین بر میدارم در صورتی که اب ها قطر قطر دارن میچیکن بر روی زمین و من خیسی خاک رو حس میکردم در اون فاصله دو تا دختر داشتن نگام میکردن بعدش انکار یه سکانس دیگه ای شروع شد دو تا دختر اومدن سمتم یکیشون کم سن تر بود یکیشون سنش انگار بالاتر بود خواستم با یکیشون تو خواب معشوقه بازی در بیارم اونی که سنش بالا تر بود اون یکی که کم سن تر بود رفت انگار ناراحت شد در حین رفتن انگار افتاد تو اب رفتم اونو نجات دادم. و بعدش اوردمش بیرون و یکم معشوقه بازی کردیم و باز رفتم با اونی که سنش بالاتره و سکانس تموم شد و سکانس بعدی خواب شروع شد بعد از این یهو انگار داشتیم برمیگشتبم از یه جایی توییه هلیکوپتر بودیم با کلی محافظ دورم انگار داشتم از یه جاییه شهری که فصل بهاری بود تویه شهر بود رفتیم تو زمستون فضای پایین خیلی جالب بود یه تعدادی گاو هایی بودن که انگار بهشون یه چیزی حمله کرده بود گرگ یا هر چیزی یه قسمت هایی از بدنشون خورده شده بود ولی راه میرفتن یا بعدش یه یه ادمی دیدم که داخل برفه ولی انگار گر بهش حمله کرده بود و مره بود و یخ زده بود دنبال به جایی برای فرود بودیم تویه شهر رفتیم همینجوری تا جایی پیدا کنم و این صحنه ها رو دیدیم.

نوشته های اخیر

دسته بندی ها