مرگ تعلیقی و رهایی زن

گرگ و ميش شب همه فضاي پر ابهام ماه كامل رو در خودش فرو برده بود كه بي دار شد!از اون ماه هايي كه نميزاشت درست خوابش ببره!تا سه و نيم شب از اينور به اونور تخت غلت زده بود و با خودش همه فكرها و سپاس ها رو دوره كرده بودانگار يه مديتيشن سلول به سلول رو تو همه اندامهاش جريان ميبخشيد، با صبر از تار تار موهاش شروع كرده بود تا انگشتهاي  پاهاش هر نفسش رو به شكر و لبخند در درونش دم و باز دم كرده بود…اما خواب نبود كه نبود!ساعت و برا پنج كوك كرده، آخه پروازش ٩ بود و بايد وسايلش رو هم جمع ميكرد!هميشه يه سوال عجيب قبل خواب با خودش داشت كه خواب چجوري شروع ميشه!اصن چي ميشه كه يهو ادراكات مغزي تو حالت خواب فرو ميره و در يك خلاء ناآشناي آرامش بخش به اسم خواب فرو ميرفت!جدي جدي خيلي بش فك كرده بودا!حتي گاهي تا دم دمش هم رفته بوداول بدن كمي تو خلسه ميرفت، افكار رها ميشدن، كمي خماري اتفاق مي افتاد و يهو! هميشه تو يه لحظه اتفاق مي افتاد!بجز اون وقتايي كه ميتونست از جسمش خارج بشه و به جاهايي كه نبايد سرك بكشه، خواب رفتناش تقريبا همينطوري اتفاق مي افتاد!

حالا كه حواس رفته بودفكرها رفته بودو بدن تو يك مرگ تعليقي با تيك تاك ساعت بدنش حدوداي سه و نيم صبح رو ،به دروازه جهان زيرين كشونده بودنمي دونست خواب بود يا حقيقت ش رو داشته تو تصويري مبهم و دور مز مزه ميكرده است…وارد خونه كودكيش شد!خونه كمي بزرگتر بودو با زني كه چهرشو نميديد زندگي ميكرد!گروهي بدون اينكه اجازه بگيرن وارد خونه ميشوندگروهي كه چهره هاشون عجيب و انساني نيست!توي خواب حسي بهش ميگه اينجا اريكه حقيقت هبا اومدن اونها انرژي راوي كم و كم ميشه و قدرت كنترل محيط رو از دست ميده!ميتونيد تصور كنيد ادمايي وارد حريمت بشوند ولي نه ميتوني بيرون بندازيشون و نه حاي بهشون بلند چيزي بگيدانگار همه فانكشن هاي بدنيش كند شده باشه!زمان رو از دست داده بود!جون ميكند تا از خودش و زن دفاع كنه و اون موجودات با اندامي نامشخص تو همه جاي خونه رخنه كرده بودند!با همه سختي و تو تعليقي كه فقط وقتي ماري جوانا ميكشي واسه مغز و زمان اتفاق مي افته ، جون كنده بود تا يكيشونو بكشه!جالب اينكه اونايي كه اومده بودن، ازاري به او و زن همراهش نميرسوندن!فقط تمام قدرتهاش رو ازش گرفتند!دستهاش با ارامش عجيبي تكون ميخورد، صورتشو كه ميخوايت بگردونه با تاخيري عجيب حركت ميكرد!شايدم اتفاق عجيب اين بود كه اون موجودات سريع تر و خيلي سريعتر از او حركت ميكردند و حرف ميزدن!هرچي بود زمان از دستش در رفته بود!فرياد ميزد اما جز خفقان صدا چيزي از دهانش بيرون نمي اومد!نگرانيش از اون زن بود!نكنه كسي به خريمش تعرض ميكرد!كاري نميتونست بكنه ولي لا همه اينا همه تلاشش و ميكرد تا توجه اونا رو از زن دور كنه!خيلي سخته زمان بين دو رخداد و موجودات توش تفاوت داشته باشه و بخواي محيط و در هر دو به تعادل قابل كنترل برسوني!ميديد زن داره با به تلاش عجيب سعي ميكنه درب رو بشكونه و فرا كنه تا كمك ها رو بيابه و صداشون كنه!آخه بيرونه خونه هيچ كس نميدونست چه طلسم عجيبي توي خونه اتفاق افتاده تا بيان و نجات اتفاق بيفته!

زن به طرف درب حياط در حركت بود و مرد با همه انرژي طلسم شدش تمام توجه ها رو در خودش كشونده بود!فك كنيد تصاوير تلوزيون رو دور خيلي كند بخوان با سرعت بيننده ، پيام و بهش منتقل كنند! دو زمان متفاوت در يك زمان قراره به اجماع برسند!دو باره انرژي هاشو جمع كرد! همه اندامش و مغز و جانش درد ميكرد! همه رو يكي كرد ، خودش و رو باور خودش امن كرد ر ميگفت بايد بكني! بايد نزاري تا كسي متوجه زن بشه!زن داشت با همه ارامش در اوج تند تند دويدنش بع طوف درب حياط بره!ميديد كه اون موجدات دارن تمام اطرافش رو با مهر و مومهايي ميبندندانگار ميدونست وقتي همه حا مهر و موم بشه، ديگه براي هميشه در اين زمان تعليق يافته زنداني و طلسم شده باقي ميموتد!صورتش با سختي زن رو ميديد كه داره جون ميكنه تا به درب برخورد بكنه و با صربه خودش وشكوندن درب، مسير به بيرون باز شود!ارادش و انرژيش بلاخره يكي شد و توجه همه موحودات و به هود كشيد و درب با. ضربه زن ويران شد و تكه تكه شده، زن رهاييشو باز يافت و در همين حين و بين كه درونش ارام بود و نيدونست بزودي نجات اتفاق ميافته و كمك خواهد رسيد ، صداي زنگ آرام ، ساعت ٥ رو مينواخت و او رو از خوابش بيرون كشيد!ساعت زنگ ميزد و انگار خشكش زده باشه، حتي نميتونست صداشو قطع كنه! تو دستش بود ولي قطعش نميكرد و با خودش مي انديشيد نكنه داشته حقيقت رو ميديده…تمام تلاشش رو كرد بفهمه اون زن كي بود!؟ولي در نهايت فكر كردنش ساعت و خاموش كرد و تو دلش يه لبخند زد!مهم نيست بعدش چه اتفاقي مي افتاد

لبخند ميزد چرا كه باور داشت بلاخره ،زن آزاديشو باز يافت….

محمد مهدي

٢٣:٤٩ جمعه شب

نوشته های اخیر

دسته بندی ها