٢٨ فبريه ٢٠٢٠ خواب دیدم شما که سفرین اقای خا... اومدن دفتر و به من میگن ایشون هم سهامدار شرکت هستن و در غیاب شما ایشون شرکت رو میچرخونن ، گفتن یه دفتر تو هویزه پیدا کردن برای خرید برم اونجارو ببینم !
شب بود و در خیابان بودم هوا گرم بود اما بارانی پیرمردی که نمیتونست درست راه بره به شوق دیدن دختری جوان شروع به دویدن کرد وسوار ماشینش شد . در حال تعجب از این اتفاق بودم که ماشین دیگری از پشت میخواست من رو زیر کنه (از روی عمد) پیرمرد دیگه ای که دستش یه واکر بود از سمت چپم ظاهر شد ، این واکر روپرت کرد و دویید …
رویا محلی از زندگی من ک بیش از نیمی از عمرم را در آن گذراندم و هر لحظه به معنای وجودیم اضافه گردیده تجارب و پیشامدم در رویا قطعا متفاوت تر و بیشتر از زندگی زمینی ام است و البته جذاب تر شاید بازگو کردن خیلی از تجربه ها سخت و قابل درک برای همگان نباشد ولی دوست داشتم یکی از تجربه ام رو از(هوریار) بگم جایی که در اوایل …
به عنوان یه انسان زیسته در ۳۵ سالگی میتونم بگم یک شب نبوده که بدون خواب یا رویا تاحالا سپری کرده باشم چه از رمان کودکی که بارها و بارها دژاوو رو دیدم و در سن ۹ سالگی برای اولین بار زمینی از شیراز رفتیم مشهد و چندین صحنه رو دیدمکه از قبل توی خواب اونجاهارو دیده بودم، نوی اون سن نمیفهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته ولی بعد ها …
شب حمله اسراییل پشت بام خانه پدری خوابیده بودم وازتماشای ماه کامل لذت میبردم درست نیمساعت قبل ازحمله خواب دیدم یک آتش سوزانی وارد یک خیابان شد و1000 نفر سوخته وکشته شدند وضعیت طوری یود گویا دنبال یک نفر میگشتند از خواب بیدارشدم موبایل راچک کردم دیدم حمله شده چند شب پیش هم خوابی دیدم که به وحشتناکی قبلی نبود وگویا مربوط به گذشته بود یک جایی یود مثل شهرک …
آشفته جلوی آینه بودمو قرآن دستم بود شخصی از نزدیکانم روی تختِ من خوابیده بود عصبی شدم صداش زدم که اونجا نخوابه همون لحظه تا اسمش رو اوردم قرآن از دستم افتاد انگار دنیا رو سرم خراب شد روی زمین نشسته بودم با حالت گریه داشتم به این فکر میکردم که چطور صدقه بدموچرا این اتفاق افتادوحالا چکارکنم که دیدم اون شخص بالای سرمه موهامو توی دستش گرفته وسرمو میکشه …
دیشب دوباره سوار کشتی خواب به سه جهان متفاوت سفر کردم: دو دنیای موازی که شبیه همینجا بودند، و یکی دیگه که از جنس این دنیا نبود ـ شبیه دنیای زیرین، شاید چیزی ورای هستی. در یکی از اون دنیاها، در یک پانسیون زندگی میکردم. کتابی نوشته بودم و با آدمهایی که آنجا بودند دربارهاش حرف میزدم. ماجراهای زیادی بود که حالا یادم نمیآید، اما همهچیز واقعی و لمسپذیر بود. …
در یک مرکز خرید دم در ورودی ایستاده بودم. لباسم نا متعارف و کم بود. در بیداری هیچوقت اینگونه نیست . چند خانم با چادر مشکی و روی پوشیده وارد شدند. یکیشان را احساس کردم باید متوقف کنم و با او گفتگو کنم. صورتش را باز کرد دختر جوانی بود شاید 20-18 ساله، قد بلند و باریک اندام صورتی گندمگون و مهربان داشت. گفت بعضیها خدا را بخاطر دینشان دوست دارند …
صدایی شنیدم که گفت بلند شید! زنده شدم و فهمیدم در قبرم خوابیده ام. دفعتا دیدم در قبرم نشسته ام طرفینم یک آقا و یک خانم آنها هم در قبرهایشان نشسته بودند. زمین پهناوری بود سراسر قبر و همه نشستیم. هوا روشن بود ولی خورشید را نمی دیدم. لحظه بعد صحنه عوض شد و قبرها صاف شدند و در همان صحرای ماسه ای بزرگ همه داشتند به سمتی می …
دیشب، ۲۲ امرداد، خوابهایی دیدم که در چند مرحله بین ساعت ۲:۴۵ تا ۵:۳۰ صبح اتفاق افتادن. اولش، در حالتی شبیه معلق بودن در آسمان، الواح یا تابلوهایی دورم میچرخیدن. هر لوح صدای خودش رو داشت—صداهایی متفاوت، انگار هرکدوم شخصیت یا روحی مستقل داشتن. روی اونها چیزهایی نوشته شده بود و خودشون بلند اون نوشتهها رو میخوندن. یادم نیست دقیقاً چی گفته میشد، ولی حس میکردم که میفهمم، انگار معناها …
من تا بحال کربلا نرفته ام و هرگز نیز نخواهم رفت. تصور پا گذاشتن روی خاکی که آن خونها بر زمینش ریخته شده را نمی توانم بکنم . از فکرش هم قلبم فشرده می شود و می گیرد اصلا در توانم نیست... اما در خواب وارد حرم امام حسین شدم. ضریحی بود داخلش یک سکو و امام حسین بجای آنکه داخل مقبره دفن باشند روی سکو بودند. چهره شان به …
نام:- سلام به همهی راویان رویای عزیز راستش دیشب خواب دیدم، ولی هیچ تصویری یادم نمیاد—فقط یه حس عجیب... انگار توی یه جمع بودم، یا در فضایی خاص که هم آشنا بود، هم یهجورایی ناآشنا. با یه حس سنگین اما پر از معنا بیدار شدم، بدون اینکه جزئیاتی از خواب باقی مونده باشه. چند وقتیست که دارم بیشتر به خوابهام توجه میکنم. قبلاً فکر میکردم اصلاً خواب نمیبینم، ولی بعد …