سیدنی - ارسالی از Nobody

سه شنبه شب سفر به استراليا و جايي مابين سيدني و ملبورن با اتوبوس همراهي يه پدر و دختر  مرد گفت :آدما هرچقدر بيشتر دوسشون داري،بيشتر بشون نقش خواهي داد ، بايد به آدمايي كه دوسشون داري نقش بدي تو بودنشون
ادامه مطلب

شب تولد رسول خدا- ارسالی از Nobody

شب تولد رسول خدا،دوشنبه ٩٢ نزديك صبح ؛ يه عالمه كتاب قرآن نفيس خطي و هديه دادن به من با يه عالمه چيز ميز ديگه اما من سرگرم قرآنا شدم و با اونا ور رفتم و مخصوصا آخريشو و انگار درونش شنا ميكردم و ميفهميدش
ادامه مطلب

دو تا ماه تو آسمون - ارسالی از Island

شب تولد رسول خدا دو تا ماه تو آسمون میدیدم با فاصله ازهم بودن رو‌نرده ها  بالای پله ها ایستاده بودم به تماشاشون‌ اووونقدر تماشا کردم که یهو پشتم تکون خورد  بال دراوردم  رفتم سمت دوتا ماه  شروع کردم به چرخیدن دورشون 
ادامه مطلب

٣ مهر ماه نود و هشت- ارسالی از Nobody

٣ مهر ماه نود و هشت خواب سلام ديشب خواب ديدم كه دو بازوم سر شده و شما (پدرم)اومديد يه زير انداز گذاشتيد و دو بازومو ماساژ دادين و اروم شد از خواب بلند شدم و بيدار شدم ديدم كه دست راستم سر سر سر ه اونقدر كه مثل يه گوشت لخم تكونش نميتونستم بدم اولين بار بود تو عمرم اين حسو داشتم  مثل فلج ها تكونش دادم هيچ حسي …
ادامه مطلب

خواب لحظه رسيدن به مدينه- ارسالی از Nobody

خواب لحظه رسيدن به مدينه در برگشت حج واجب صبح: سال ٩٣ دختر زيبايي رو داشتم تحريك ميكردم و با انگشتم نوازش ميكردم ،يهو حس كردم دارم تحريك ميشم،دلم نيومد حس كردم من بايد پاك بمونم،همون لحظه صدايي نوا گونه و معنوي ندا داد:  الهم عجل لوليك الفرج  و با اين ندا بيدار شدم و جنب نشدم و صدا تو وجودم دور ميزد
ادامه مطلب

بازگشت از مدینه - ارسالی از Nobody

خواب دوم ظهر مدينه بازگشت حج واجب : توي خواب ندايي كه من نميديدمش بهم با لحن اعلامي سه بار ميگفت: فكر كردي سنگهاي منا رو خودت جمع كردي؟ تك تكشون رو ما بت داديم فكر ميكني سنگهاي مشعر و خودت جمع كردي؟ ما تك تكشون رو بهت داديم و سه بار گفت فكر كردي سنگها رو به شيطان خودت ميزدي و رجم ميكردي؛ تك تكشون رو ما برات زديم …
ادامه مطلب

نوزدهم رمضان نود و سه بچه دار شدم- ارسالی از Nobody

ديشب ناخوداگاه تو حرم ياد اين خوابم افتادم: كاملا ناخوداگاه همش يادم اومد: نوزدهم رمضان نود و سه بچه دار شدم يادم نيست زنم كي بود. بچه رو بردم حرم اما رضا مسجد گوهرشاد رابطم با بچه عاااالي بود و اون همش ميخنديد و باش حرف ميزدم و ذوق ميكردم هي و با خودم ميگفتم واي بلاخره بچه من اومد. بعد گفتم يه لحظه برم جلسه و همش نگران بچه …
ادامه مطلب

جمعه صبح مكه فروردين سال ٩٣- ارسالی از Nobody

خواب جمعه صبح مكه فروردين سال ٩٣: آقاي بحجت و صحبت با من دندوناشون سفيد از من درامدم و پرسيدن و گفتن بايد اموالتو رها كني و ببخشي و من بغض كردم و گفتم ديگه تحملشو ندارم دو بار به صفر رسيدم و دوباره شرو كرد.و ايشون لبخند مهربانانه اي زد و پيشاني رو بوسيد و بعد رفتن تا پاي منو بوسيدن و من بشون گفتم من اموالمو دوست دارم …
ادامه مطلب

ارسالی از Nobody

ابرها به يكباره كنار بزنيد،امشب خورشيد شب چهارده را خواهيد ديد.رمضان هر سال قصه خودش را پهن ميكند ... قصه اي از بيكرانگي همو كه ما را آفريد،بي اهميت رنگ پوستهامان،بي اهميت مذهب و اعتقادهامان،بي اهميت اخلاق و رفتارهامان... شب نوزدهم خواب ديدم نگين زمرد انگشترم از دستم افتاد و در پس وپيش غصه خوردنم ناگهان از دور "علي" را ديدم،به سوي من مي آمد،با ذوق نگين را به من …
ادامه مطلب

پیغام سروش

صبح زود بیدار شدم تب داشتم خواستم کمی دوباره بخوابم ، قبل از اینکه دوباره خوابم ببرد صدایی شنیدم گفت سوره 16 آیه 57 یا شاید 53 (به نظرم 57 بود) سوره نحل هست هر دو آیه را می آورم . نمی دانم چه نشانه ای برایم داشت.  وَيَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ ۙ وَلَهُمْ مَا يَشْتَهُونَ : آیه 57 و دختران را [به عنوان فرزند] برای خدا قرار می دهند، …
ادامه مطلب

ارسالی از Nobody

تيمي وارد منزل من شدند و مشخص شد كه يك خانواده متشكل از مادر و دو فرزند دو قولو حسين و علي ماشينشون رو به برق منزل من وصل كردند و براي شارژ ميتونستند باعث آسيب رسوندن به انرژي منزل بشوند من هم نميدانستم خيلي اتفاقي، به علت ديگه اي اون تيم اينو فهميدن و اون مادر و فرزندانش به سرعت با يك ماشين مشكي فرار كردند… البته من باشون …
ادامه مطلب

ارسالی از TAEB

١٩ مارچ ٢٠٢٢ خیلی وقته خواب ندیدم اما دیشب که همزمان با شروع سفر هست به خواب، دیدم در جایی که کلاس درسی هست،تعداد زیادی افراد میان اما نمیدونن که اونجا معبدی هست. معبد انگار متعلق به یک شخص بود که قبلا در اون زندگی می‌کرد.اون اولین نفری بود که معبد رو پیدا کرده بود و زندگیش همونجا بود. اما خودش رو ندیدیم. استاد کلاس از این موضوع با خبر …
ادامه مطلب

ارسالی از Nobody

با سلام خواب امروز:٢٨ ابان ١٤٠١ خواب ديدم در سه شهر ايران منزل خريدم از سفري دور به مشهد بازگشته بودم منزل قديمي پدر در بند دال بودم تازه از سفر امده بودم محمد رضا هم بود پدر از كربلا دو تسبيح برايم اورده بودند يكيشان ريز و با خاك كربلا بود و ديگري چوبي شبيه انچه دارم اما كنده كاري داشت و زيبا من از سفر دورو بدرازي امده …
ادامه مطلب

ارسالی از وطن

٢١ مي ٢٠٢١ پریشب خواب دیدم و من اصلا نمیدونم پراگ کجای نقشه دنیاست و هواش چجوریه از ماشینی شبیه تاکسی پیاده شدم لباسم یه تاپ سفید کوتاه و گشاد بود با حالت یقه هفت و بندی و چیزی شبیه شلوارک بلندتر تا بالای زانو جین و پاره پام بود و یه کیف همراهم یه جایی شبیه زیگورات اما نه زیگورات پیاده شدم و اومدم ببینمش دور معبد رو زدم …
ادامه مطلب

ارسالی از مینا

بسم الله الرحمن الرحیم مرگ دوم ۰۰/۲/۱۷ امروز با حالی خوش و عجیب آغاز شد مادر از خونه رفت چقدر خوب نیاز داشتم به نبودش صبح رو شروع کردم توی مغزم همش حرف بود فکر بود مرور بود تکرار و تکرار صداها آروم نمیشد کار رو شروع کردم یه سرخوشی و مستی عجیب و آروم آروم آروم آروم همه چی عوض شد سرگیجه اومد رویای عجیبی دیدم و بعد رقص …
ادامه مطلب

ارسالی از بی نام

٢٨ ژانويه ٢٠٢١ خواب در مورد دكتر جزايري ديشب خواب ديدم برگشتيد ايران اقاي دكتر خيلي جوان تر از اكنون يك كت شلوار آبي نفتي زيبا تنشون كردند و شما موهاي مشكي و لباسي سفيد به تن داشتيد دكتر كتابخونشون را داده بودند به من و من مشتاقانه ميخواندم دكتر با يك ظرف خيلي بزرگ و پر از انواع ميوه ها براي من اومدند و برا من جالب بود كه …
ادامه مطلب

ارسالی از تهرانی

٢٩ دسامبر ٢٠٢٠ دیشب خواب دیدم که حالتون عالیه و در محیطی پر از آب هستید و خیس . محیطی شبیه قلمرو همه ی وسایل طلایی بود و لوکس کمی پا برهنه در آب قدم زدیم و گپ زدیم کف تابلو های نقاشی بود زیر آب تنها چیزی که دغدغه مندتون کرده بود فردی بود که انگار هر چی میگفتید نمیشنید و این ناراحتتون میکرد .  
ادامه مطلب

ارسالی از ناشناس

٣٠ اكتبر ٢٠٢٠ درود بیکران بر شما دیشب خواب عجیبی دیدم که در طول روز علیرغم ترافیک کاری که داشتم چندین بار مرا به فکر فرو برد و در پی پیامش بودم... در کوچه و خیابان های نا آشنایی در پی راه بازگشتی بودم دیدم پیرمردی با ریش سفید و موهای بلند در خیابانی که احساس میکردم شهرم نیست و گم شدم دستم را گرفت و گفت با من بیا...رفتم... …
ادامه مطلب

ارسالی از هذیان

تو بی‌خبر نشسته بودی...دقیق‌تر که نگاه کردم دیدم تعدادی طناب یا لوله از پایین به تو متصل است و تعدادی زن کوتوله سر طناب‌ها رو در دهان دارند و می‌مکند و می‌مکند...اما چرا بی‌خبری و نمی‌بینی؟ می‌خواهم فریاد بزنم، به سختی صدایم را جمع می‌کنم تا هشدار دهم. صدایی خفه از گلوم بیرون میاد که مراقب باش، کوتوله‌ها دارند شیره‌ات را می‌مکند. اما نمی‌شنوی...نمی‌شناسی...به یاد نداری. با طپش زیاد قلبم …
ادامه مطلب

ارسالی از شوشتری

١٤ سپتامبر ٢٠٢٠ خواب ديدم رو تخته يه نفر يه پيام نوشت گفت اين پيام رو بايد به مردم روي زمين برسوني. ترسيده بودي بد.  
ادامه مطلب

نوشته های اخیر